قلم خونین

به نام قلم

آخرین برگ 19سالگی.

18هم آمد و رفت و رسید به 19سال،19سال را از کف دادم.سال گذشته حوالی همین روز ها بود،سودای طلبگی در سرم موج میزد.خودم را همیشه در لباس طلبه ای جوان میدیدم.راستش را هم بخواهی هنوز هم با دیدن روحانی یا طلبه ای جوان یا شخصی در این وجنات دلم پر می‌کشد.برای فضای حوزه،دین،مذهب،دلم می‌رود بین صف های نماز جماعت، یک ربع مانده به اذان،مسجد خلوت یا کمی دورتر آن زمان که خادم مسجد بودم،دم غروب،مسجد خالی،اولین نفری که وارد مسجد میشد را می‌دیدی و آخرین نفر را بدرقه میکردی.بوی مسجد،نسیم زندگی،بوسه بر درب آهنی،چراغ سبز گاهی روشن. آه چه هوایی.دلم لک زده برای صوت آقاتی،برای اشهد گفتن هایش. گوش به زنگ تا پایان اذان و مسابقه با لاإله إلا الله دوم تا نکند صوت دعای فرج پخش شود. آه که روزهایی گذشت.چه زیبا.گعدههای بعد نماز.خواندن نافلة،بالا دادن شانه ها و کج کردن سر و افتادگی پلک ها در قنوت،انداختن بالا پوش بر دوش.تسبیح زدن و برروی یک پا نشستن.آه دلم رفت.اخم پیرمردان به کودکانی که آرزوی صف اول داشتند، فریاد زنان و شکایت از صدای باندها، دیر شدن چای زیارت عاشورا. بحث بر سر مسئولیت ها. سرمای آبدارخانه و گرمای کنار اجاق. از طرفی درسهای مانده و از طرفی شور مسئولیت. شاید بخندی اما دلم برای دسته کلید مسجد تنگ شده است.سرمایش،صدایش،وزنش،ریموت خرابش، اگر ببینمش حتما در آغوش خواهم کشیدش. شستن توالت و سرمای هوا و سینه پهلو کردن های روز بعد.دعوا بر سر سکوت اتاق که آقا به خدا فردا درس دارم.وای از همه بیشتر صدای گوش خراش سید علی مومنی از پشت هندزفری.شاید احمقانه باشد اما دلم برای کلمه ی حقیر تنگ شده. گفتنش، شنیدنش،نوشتنش، هزار منيتي که در دل این حقارت خوابیده بود.ایام امتحانات و تصمیم بر سر قوانین اتاق، صبح پنجشنبه و زیارت عاشورا،ایام فاطمیه، 22بهمن و شب بیداری ها، جلسات عمومی، دلم برای الدنگ گفتن های آقا حجت تنگ شده، بسیار تنگ.ظهر عاشورا،سفرهای نیم روزه،چند روزه، شاه عبدالعظیم، عمو اسد، دایی، دلم برای کلمه ی کندن تنگ شده. 

دلم برای سکوت نصفه شب مسجد، تاریکی و تنهایی آن نشستن و یک دل سیر اشک ریختن تنگ شده.

چه زود و چه خوش گذشت.مگر می‌شود کسی که این لذات را چشیده از آن دور شود و تمام وجودش را با خود ببرد؟به راستی هر که این لذات را چشیده، معنای زندگی را می‌فهمد.

امروزم را هم دوست دارم، عصیان امروز،فرار امروز،خستگی اش، سرمای شدید امروز، آدم های امروز،غروب امروز.زنگی ام جالب است روزی کتابی در شرح احوالاتم خواهم نوشت،از سنگینی دیروز به بی وزنیه امروز رسیدن.جالب است.این که بفهمی باید تغییری کنی و هیچ نمیدانی.ای کاش هیچ زمانی نفهمیده بودم...

گذشته شیرین است، می‌دانم، شاید همه ندانند یا قبول نداشته باشند،اما من زمانی به پشته سرم نگاه میکنم سرشار از شور میشوم. درست است چند صباحی غیر قابل تحمل شده بودم،می‌دانم، (لطفا یک بار هم شده در عمرت جدی باش)اما شیرین بود. شیرین. شب بیداری در کانون، خستگی روز بعد،در اتاق مباحثات خوابیدن،دعوا بر سر پتو، نبود بالش، آه مگر داریم گردن دردی شیرین تر از گردن درد روز بعد از اردوی شبانه.املت ته گرفته روی پیک‌نیکی وسط پارک. 

آه چه شوری،چه حسی،مگر می‌شود عشق و برادری را،باشد می‌گویم، حتی آن نفرت بین بعضی آن زوری که مسئولین برای رفاقت می‌زدند.وای چه شیرین بود.شیرینی یک سلام العلیکم.یا چه طوری برادر.ساعت ورود به سایت.

وای چه روز هایی گذشت که باید می‌گذشت...

از آینده بی خبرم،اما می‌توانم تا پایان عمر با بوی خوش گذشته زندگی کنم.تا آخر عمر.

میدانم نمیدانی، اما هر لحظه به، آری به تویی که می‌خوانی و خنده ای شیرین بر گوشه ی ذهنت است، یا اشکی بر اعماق قلبت،فکر می‌کنم، حس میکنم خانواده ای را جایی جا گذاشته ام.حس میکنم بین شلوغی هستی،وسط سرمای زمستان، کودکی رها شده ام،بی کس،تنها،آری تنها،مگر داریم تنها تر از آن که میان جمع تنهاست؟

آه ای عزیز، ای برادر، شاید ندانی،شاید کلام مشترکمان نباشد اما بدان، این را خوب بدان، همیشه چای را برایت آماده نگاه میدارم.

فانر 

13دی97

دوستی داشتم که میگفت تمام لذت خودکشی، آرامش آن دقیقه های آخر است. وقتی داشته ها، نداشته ها، رویاها و یافته هایت را کناری میگذاری و بی دغدغه آینده، برای آخرین بار به آنها نگاه میکنی… گاه با خودم فکر میکنم نمیشود بدون خودکشی، این احساس را تجربه کرد؟ راستی. آن دوست خوبم دیگر زنده نیست…(نقل قول_بدون منبع)

خود کشی،چه واژه ی غریبی

بوی تند افسردگی،مزه‌ی گس سیگار،حس لزج خون،دل آدم را ریش می‌کند.خیلی به این کلمه می اندیشم،چرا؟نمی‌دانم راستش را بخواهی حتی به شلوار و پیراهنی که قرار است در پایم باشد هم فکر کرده ام.به نظرم آن هایی خود کشی می کنند که نیستی و عدم را درک کرده اند،آن ها که می‌دانند تنها همین یک بار بوده،آن ها که افسانه ی جاودانگی را سالهاست دور ریخته اند.آری همان ها...آنهایی که فهمیده اند چرا اینجایند چرا بوده اند و حالا باید نیست شوند.اصلا راستش را بخواهی خیلی از خودکشی ها خودکشی نیست،تنها مرگ زودهنگام افسرده ای خسته یا عاشقی دل شکسته است که برای جای بهتر می‌جنگد.همان ها که به امید جاودانگی تیغ را بر شریان زندگی می‌کشند.

اما دقیق ترین و درست ترین دلیل خود کشی را در نامه ی رومن گاری یافتم:واقعا خوش گذشت،دیگر کاری ندارم،بدرود.

راستش را بخواهی من هم اگر روزی،ساعتی،حتی دقیقه ای دریابم که دیگر کاری ندارم و باقی اش تنها روزمرگی است،خودم این بازی را تمام میکنم.هیچ گاه در جلوی در منتظر مرگ نمینشینم خودم به استقبالش خواهم رفت.

فانر

برگ رویان 98

📖 فروپاشی 

👤 چينو آچه به

 

📖 داستان‌ها و قصه‌ها 

👤 هانس کريستین آندرسن

 

📖 غرور و تعصب 

👤 جين آستين 

 

📖 باباگوریو 

👤 آنوره بالزاک

 

📖 سه‌گانه مولی، مالون می‌میرد، بی‌نام

👤 ساموئل بکت

 

📖 د کامرون 

👤 بوکاچيو

 

📖 مجموعه آثار 

👤 خورخه لوئيس بورخس

 

📖 بلندی‌های بادگیر 

👤 اميلی برونته

 

📖 بیگانه 

👤 آلبر کامو

 

📖 سفر به انتهای شب 

👤 فرديناند سلين

 

📖 دون کیشوت 

👤 ميگوئل سروانتس

 

📖 حکایت‌های کانتربوری

👤 جفری چائوسر 

 

📖 نوسترومو

👤 جوزف کنراد

 

📖 کمدی الهی 

👤 دانته 

 

📖 آرزوهای بزرگ 

👤 چارلز ديکنز

 

📖 ژاک قضاوقدری و اربابش

👤 دنيس ديدرو

 

📖 محله‌ی آلکساندر برلین

👤 آلفرد دوبلين

 

📖 جنایت و مکافات؛ برادران کارامازوف

👤 فئودور داستايفسکی

 

📖 میانه‌ی ماه مارش 

👤 جورج اليوت